تبليغاتX
.::جزیره ی دلتنگیه من::. - :)
ناله های من برا کسی که هیچ وقت نمیتونم بهش برسم .... همین!

 

هیچ وقت فکر نمیکردم اینطوری بشه

هیچ وقت نمیخواستم اینطوری بشه

خدای من چرا بخوام دروغ بگم نه منم از همون اول دوسش داشتم ولی نمیخوام بدبختش کنم

نمیخوام ............. نمیخوام ................. خدای من کمکم کن تا اینجاش هر طوری بود سخت و اسون بود کمکم کردی

ولی الان فرق میکنه هیچ وقت فکر نمیکردم یه همچین شبی هم وجود داشته باشه

همیشه فکر میکردم خیلی خجالتیه ولی نه من خجالتیم

اصلا حوصله هیچی ندارم ......................................دیگه نمیخوام زنده باشم هیچ وقت

وقتی بهم گفت خواستم دیگه نباشم ........................همون لحظه بمیرم حداقل بمیرم

نمیشد خسته ام خیلی نای نوشتن ندارم .......................حوصله هیچ کسیو ندارم

حالم بده یه حس بد دارم..................... دلم نمیخواد حرف بزنم

دلم برای همه تنگ شده .................... به مامان احتیاج دارم شدید............... همیشه روان کاو خوبی بوده برام

دلم اشک میخواد .............. نه نه .................. دلم میخواد زار بزنم................... جدیدا زندگی خسته کننده شده

ولی من دارم به بهترین نحو از زندگیم لذت میبرم ................. دیگه هیچی مهم نیست ..... هیچی

حوصله اینکه برم گوشیمو بگیرم ندارم ............................... سه ماهه سوخته ولی هنوز نرفتم

چه وضعیه حالا مامانم نگرانه ................ اگه بخواد میاد اینجا ................... اره دلم براشون تنگ شده

دوسش دارم خیلی زیاد کاش همیشه برام بمونه ................. باید برم .....برم یه جای دیگه .......

اون نمیزاره زندگیم روال عادی داشته باشه ................ وای خدا جونم کاش مامان بیاد ایران

کاش بازم بیاد و بمونه .............برای همیشه بمونه پیشم .................. زندگی چیه واقعا ..........

چقدر پایدار بودم که تا حالا موندم ................ بعد مدتها یه وب مثه وب خودم بدبخت دیدم

ولی هر دفه یه سازی زده بود فهمیدم دروغ میگه دوست داشتم باهاش دوست باشم چون فکر میکردم میتونه منو خوب درک کنه

ولی دیدم هر روز به مدت وبش داره اضافه میشه نه از جلو از عقب میره اونطرف

ولش کن به من چه

میدونی توی این مدتها که زندگی کردم و سوختم و ساختم خیلی چیزا یاد گرفتم

خیلی کارارو کردم و یه جورایی میشه بگم تجربه پیدا کردم

به کشور های متفاوت رفتم و دنبال مادرم گشتم

توی همه ی اینا سحر و ساغر راز دارترینای من بودن

اونا درکم کردن چون یه جورایی خواهرام بودن ناتنی

حالم داره از زندگی خودم بهم میخوره

دوست داشتم مرور کنم زندگیمو چه روزایی رو توی کوچه سر نکردم

چه روزایی که تهمت دیگران و به دل نگرفتم

چه روزایی با چه دیوونه هایی سر نکردم

چه روزاییییییییییییییییییی چه روزای بود یادمه روزی که دانشگاه قبول شدم و

نزاشتن برم داشتم دیوونه میشدم وای خدای من ولی بازم گفتم هر چیزی لیاقت میخواد و من

لیاقت درس خوندن و تلاش رو ندارم با اینکه زندگیم مهلت داره ولی بازم میخوام بخونم

میخوام تا روزی که هستم یه کاری برای اطرافیانم انجام بدم

دلم میخواد دوستام ازم راضی باشن

دلم خیلی چیزا میخواد خدای من خیلی چیزا

اون روزای تلخ با این روزای نسبتا تلخ چه فرقی دارن؟

اینکه الان خیلی بزرگتر شدم ..............عقلم تا حدودی میرسه ............. فهمیدم در برابر هر حرفی باید

سکوت کنم.......... فهمیدم که باید انتظار بکشم ............. صبر داشته باشم ........... اروم باشم ............

خیلی چیزای دیگه که دیگه نای گفتنشون رو ندارم .....................................

مهـــــــــــــرنوش

 

+ پرتاب شده در جزيره توسط ~> مهــ ــرنوش |