به حالم بگریید , غم دنیا را همراه دارم , غم بی وفایی ,غم بی همراهی .کاش بود و می دید اما رفته به جایی دور و دیگر نیست در کنارم . هیچ گاه گرمای دستانش را حس نکردم من فقط سرمای برخوردش را حس کردم و چیز دیگری را که فرا موشش نمی کنم ,"نگاهش را" . فکر می کند فراموشش کردم. گمان می کند در کوچه باغ های رنگارنگ این دنیا گم شدم ,ولی نه . من فقط در یک آرزو هستم ,دیدار دوباره . محال است , دیگر دیدنت نا ممکن است. سهم من این بود که بگریم و تحمل کنم
پ.ن : منم دوست دارم // اما // .......